العلامة المجلسي
339
حياة القلوب ( فارسي )
چون به حركت آمد روزى مادرش رفت وأو را شير داد ، وچون خواست برگردد جامهاش را گرفت ، مادر گفت : چيست تو را ؟ گفت : مرا با خود ببر . گفت : باش تا از پدرت رخصت بگيرم . پس پيوسته حضرت إبراهيم عليه السّلام در آن غيبت شخص خود را مخفى مىداشت وامر خود را كتمان مىكرد تا آنكه ظاهر شد وعلانيه دين خود را ظاهر كرد وخدا قدرت خود را در حقّ أو ظاهر ساخت « 1 » . ودر روايت ديگر از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلم منقول است كه : إبراهيم عليه السّلام وپدر ومادرش از پادشاه طاغى گريختند ومادرش أو را زائيد در ميان تلّى چند در كنار نهر عظيمى كه أو را « حزران » مىگفتند ، از غروب آفتاب تا آمدن شب ، پس چون إبراهيم عليه السّلام بر روى زمين قرار گرفت برخاست ودست بر سر ورويش ماليد و « اشهد ان لا اله الّا اللّه » بسيار گفت ، پس جامه را برداشت وبر دوش گرفت ؛ مادرش را از مشاهدهء اين أحوال غريبه ترسى عظيم رو داد ، پس پيش روى مادر خود به راه افتاد وچشمان خود را بسوى آسمان بلند كرده بود واستدلال كرد به آن ستارهها بر خالق آسمان وزمين ، چنانچه حق تعالى از أو در قرآن مجيد ذكر فرموده است « 2 » . وعلي بن إبراهيم روايت كرده است كه : چون حضرت إبراهيم عليه السّلام قوم خود را نهى كرد از بت پرستيدن ، وحجتها وبرهانها بر ايشان در اين باب تمام كرد ، وايشان ترك نكردند ، روز عيدى حاضر شد ونمرود وجميع أهل مملكتش به عيدگاه رفتند ، إبراهيم عليه السّلام نخواست كه با ايشان بيرون رود پس أو را موكّل كردند به بتخانه وايشان بيرون رفتند ، چون همه بيرون رفتند إبراهيم طعامي برداشت وداخل بتخانه شد وبه نزديك هر يك از بتها مىرفت ومىگفت : بخور وحرف بزن ! چون جواب نمىگفت تيشه را مىگرفت و
--> ( 1 ) . كمال الدين وتمام النعمة 138 . ( 2 ) . روضة الواعظين 82 .